ماجرای کودکی که آخرین یاور امام شد

ابا عبدالله به عمه این طفل، به خواهر بزرگوارش زینب سپرده بود که مراقب این بچه ها بالخصوص باشند. این پسر بچه ها مرتب تلاش می کردند که خودشان را به وسط معرکه برسانند ولی مانع می شدند

کربلا، زنده، زاینده و فزاینده است؛ کوثری است که می جوشد و هر عصر و نسلی به نسبت توان و تکاپو و ظرفیت خویش از آن بهره می گیرد. کربلا به روح ها طراوت، زیبایی، سرزندگی و شیوه خوب زیستن می آموزد که حسین (ع) یعنی خوب، یعنی زیبا.

کربلا، اساسنامه ایمان، فهرست همه خوبی ها و فرهنگنامه قبیله معرفت و عشق است. هیچ کس نیست که با کربلا انس و الفت بیابد و شکفتن و بالیدن و جوشش و حیات را در خود احساس نکند. جامعه ای نیز که با فرهنگ عاشورا پیوند و آشنایی بیابد، سرشار پویایی، زایایی و توانایی خواهد شد. به همین دلیل است که کربلا بهترین پایگاه الهام برای حرکت و خیزش و قیام است و آنان که معرفت عاشورایی یافته اند، انسان هایی اند که حرّیت، عزّت، جوانمردی، پاکبازی، اخوّت، صمیمیّت، عرفان، ایمان و شهادت، درون مایه زیستن و قانون زندگی و جهت گیری هاشان خواهد شد.(۱)

روزشمار محرم/ روز پنجم

در این روز که مطابق با روز یکشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مردی را به دنبال شبث بن ربعی (۲) فرستاد که در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعی خود را به بیماری زده بود و می خواست که ابن زیاد او را از رفتن به کربلا معاف دارد، ولی عبیدالله بن زیاد برای او پیغام فرستاد که: مبادا از کسانی باشی که خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامی که به نزد یاران خود- که همان شیاطینند- روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره می گیریم» (۳) و به او خاطر نشان ساخت که اگر بر فرمان ما گردن می نهی و در اطاعت مائی، در نزد ما باید حاضر شوی.

شبث بن ربعی، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه ی او را نتوان بخوبی تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت: باید به کربلا روی، پس شبث قبول کرد و عبیدالله او را بهمراه هزار سوار بسوی کربلا گسیل داشت. (۴) سپس عبیدالله بن زیاد به شخصی به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد که بر جسر صراه (۵) ایستاده و از حرکت کسانی که به عزم یاری امام حسین از کوفه خارج می شوند، جلوگیری کند، فردی به نام عامر بن ابی سلامه که عازم بود برای پیوستن به امام حسین علیه السلام از برابر زحر بن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم که می خواهی حسین را یاری کنی، باز گرد! ولی عامر بن ابی سالمه بر زحر بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و کسی جرأت نکرد تا او را دنبال کند. عامر خود را به کربلا رساند و به امام حسین علیه السلام ملحق شد تا به درجه ی رفیعه ی شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بود که در چندین جنگ در رکاب آن حضرت شمشیر زده است .(۶)

تعداد لشکر عمر بن سعد

در تعداد کل لشکریانی که به همراه عمر بن سعد در کربلا حضور پیدا کردند تا با امام حسین علیه السلام بجنگند، اختلاف است، ولی نکته ای که نباید فراموش کرد این است که تعداد نظامیان جیره خواری که از حکومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگی دریافت می کردند سی هزار نفر بوده است.(۷)و(۸)و(۹)

روز پنجم/ عبدالله بن حسن علیهما السلام

جناب قاسم، برادری دارد به نام «عبدالله». امام حسن ده سال قبل از امام حسین شهید شد، مسموم شد و از دنیا رفت. سن این طفل را هم ده سال نوشته اند. یعنی وقتی که پدر بزرگوار از دنیا رفته، او تازه به دنیا آمده و شاید بعد از آن هم بوده. به هر حال از پدر چیزی یادش نبود. و در خانه ابا عبدالله بزرگ شده بود و ابا عبدالله، هم برای او عمو بود و هم به منزله پدر

ابا عبدالله به عمه این طفل، به خواهر بزرگوارش زینب سپرده بود که مراقب این بچه ها بالخصوص باشند. این پسر بچه ها مرتب تلاش می کردند که خودشان را به وسط معرکه برسانند ولی مانع می شدند.

نمی دانم در آن لحظات آخر که ابا عبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند، چطور شد که یک مرتبه این طفل ده ساله از خیمه بیرون زد و تا زینب « سلام الله علیها» دوید که او را بگیرد، خودش را از دست زینب رها کرد و گفت: «واللهِ لا اُفارقُ عَمـّی» به خدا قسم من از عمویم جدا نمی شوم. به سرعت خودش را رساند به ابا عبدالله در حالی که ایشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حرکت برایشان خیلی کم بود.

این طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموی بزرگوار انداخت. ابا عبدالله او را در دامن گرفت. شروع کرد به صحبت کردن با عمو. در همان حال یکی از دشمنان آمد برای اینکه ضربتی به ابا عبدالله بزند. این بچه دید که کسی آمده به قصد کشتن ابا عبدالله، شروع کرد به بدگویی کردن: ای پسر زناکار! تو آمده ای عموی مرا بکشی؟ به خدا قسم من نمی گذارم. او که شمشیرش را بلند کرد، این طفل دست خودش را سپر قرار داد، در نتیجه بعد از فرود آمدن شمشیر، دستش به پوست آویخته شد. در این موقع فریاد زد: یا عمـّاه! عمو جان! دیدی با من چه کردند؟!(۱۰)

اصحاب الحسین علیه السلام

۲۸ - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به کربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین علیه‏السلام رسیدند و بر او سلام کردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.(۱۱)

۲۹ - عمر بن ضبیعه(۱۲): او سوارى پیشتاز بود که با عمربن سعد به کربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام علیه‏السلام پیوست.(۱۳) این حجر در «اصابه» گفته است که عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درک رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دارد.(۱۴)

۳۰ - عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و در جنگ هاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه کرد و شهید گردید. عمار از مکه در خدمت امام حسین علیه‏السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(۱۵)

۳۱ - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران على علیه‏السلام در جنگ ها بود، و هنگامى که براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال کرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى کرد؟ امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏کنم و اگر خوددارى کردند با آنها جنگ خواهم‏کرد، عمار گفت: آن کس که مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در کربلا به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد و در حمله او شیهد شد.(۱۶)

۳۲ - قاسم بن حبیب الأزدى: او از شیعیان کوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به کربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام علیه‏السلام پیوست.(۱۷)

۳۳ - قاسط بن زهیر(۱۸): او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از جمله یاران امام حسن علیه‏ السلام بود و در کوفه ماند و در جنگ ها خصوصا در صفین حضور داشت. چون امام حسین علیه ‏السلام به کربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.(۱۹) چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى کشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاک از رخسار او پاک کرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى که بهشت را روزى تو کرد می خواهم که مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد. در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسید و در کنار همسر شهیدش جان داد.

۳۴ - کردوس بن زهیر: از اصحاب على علیه‏السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین و کربلا پیوست.(۲۰)

مقتل خوانی

تیر از هر سو به سوی امام علیه السّلام می آمد (۲۱) امام علیه السّلام به جایگاه اصلی بازگردید و بسیار «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» می گفت .(۲۲) و در این حالت آب طلب می کرد. شمر می گوید: آب نمی نوشی تا آنکه به آتش داخل شوی، مردی فریاد می زند: ای حسین! آیا نمی بینی که این فرات چشمه حیات است؟ نمی نوشی تا آنکه تشنه از دنیا بروی. حسین علیه السّلام فرمود: خدایا او را تشنه بمیران، این مرد آب درخواست می کرد و آن قدر می نوشید که از دهانش بیرون می زد و بازهم احساس تشنگی می کرد، همین گونه بود تا آنکه از دنیا رفت. (۲۳)

ابو الحتوف جعفی تیری به پیشانی امام علیه السّلام زد، امام تیر را بیرون آوردند در حالی که خون بر صورت ایشان جاری بود...

هنگامی که امام علیه السّلام از جنگیدن خسته شدند، برای استراحت توقّف می کنند، مردی سنگ بر پیشانی امام می زند، خون بر صورتشان جاری می گردد، حسین علیه السّلام ....می خواهد با لباس خود، خون را پاک کند، دیگری تیر بر قلب امام می زند، ...

خونریزی شدید امام علیه السّلام را ضعیف می کند، بر زمین می نشیند و گردن امام علیه السّلام به یک سو کج  می شود، مالک بن نسر حمله می کند، کلاه خود امام پر از خون می شود، امام علیه السّلام می فرمایند: با دستت چیزی نخوری و ننوشی و خداوند تو را با ظالمین محشور سازد، آنگاه کلاه را بر زمین می اندازند.(۲۴)

لشکریان مدّتی توقّف می کنند و به سوی حسین علیه السّلام بازمی گردند، در حالی که امام علیه السّلام بر زمین نشسته اند و نمی توانند برخیزند ایشان را احاطه می کنند، عبد الله بن حسن که یازده سال بیشتر نداشت نگاهی به عموی خود می اندازد که در محاصره لشکریان قرار گرفته است، با سرعت به سوی عمو حرکت می کند، زینب می خواهد او را بازدارد او فرار می کند و نزد عمویش می آید، بحر بن کعب شمشیر را بالا می برد که بر حسین علیه السّلام فرود آورد، این پسر فریاد می زند: ای پسر خبیثه عموی مرا می زنی؟ شمشیر پائین می آید، عبد اللّه دست خود را جلوی شمشیر می برد، دست به پوست آویزان می شود، این پسر فریاد می زند: عمو جان! خود را در دامان حسین علیه السّلام می اندازد، حسین علیه السّلام او را به سینه می چسباند و می فرماید: ای فرزند برادر! بر این بلا صبور باش و بدان که برای تو خیر است، خدای تعالی تو را به پدران شایسته ات، ملحق خواهد کرد آنگاه

دستهای خود را بلند کرد و فرمود: خدایا اگر تا الآن به آنها مهلت دادی پس آنها را متفرّق کن و والیان را هرگز از آنان راضی مدار، اینان ما را دعوت کردند تا یاری کنند، آنگاه به جنگ با ما برخاستند. (۲۵) حرملة بن کاهل تیری به این پسر زد و او را در دامان عمویش ذبح نمود.(۲۶)

 

 

Secured by Siteground Web Hosting